تبليغاتX
من و ماجراهام

من و ماجراهام
می خواهم از این ترم بگم و از بچه ها


سلام دیگه اینجا نخواهم نوشت چون دیگه اینجا که می یام دلم می گیره ولی یه جای دیگه می نویسم به دوستام ادرس جدیدمو می دهم.

از اینکه اینجا می یومدید و برام می نوشتید و نظرتون و می دادید ممنونم .حلالم کنید.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 20:33 توسط نیلوفر |


سلام

خیلی وقته که دلم می خواهد بیام و بنویسم ولی اینبار باز همه چیزایی که می خواستم می ذارم کنار و برای یه نفر می نویسم اونم پسر گلم که همیشه مدیونشم و ازش ممنونم که انقدر بران وقت می ذاره و براش شادی و ناراحتیم مهمه و اینو به عملشم نشون می ده چقدر خیلی وقتا دلم می خواد در جواب محبتش کاری کرده باشم ولی نمی دونم چه کار؟
خدایا ازش محبتت و لطفت و دریغ نکن و بهش بهترینا رو بده.

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386 1:1 توسط نیلوفر |


وخدا نزدیک است و عشق یعنی فاجعه
و نمی دانم چرا باید صبر کنیم
ونمی دانم خدا چرا تخم محبت را در دل ما کاشت
خدایا صبری جزیل عطا فرما


پ.ن:خیلی خیلی خوچحالم بجز اتفاق اخیر ولی این ترم تا اینجا فوق العاده بوده ترا خدا برام دعا کنید تا این ترم گل بکارم

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 10:38 توسط نیلوفر |


دیروز دیدمش یک روز بعد از امتحان کارشناسی ارشد ...

-:سلام

-:سلام ،خوبی؟

-:ممنون،شنیدم امتحانت سخت بوده(لبخند)

-:اره ....(سکوت)...

-:انشالله قبولی..... من مطمئنم قبولی ....(رومو از صورتش بر گردوندم نمی تونستم بیشتر از چند ثانیه در جهت چهرش چشم نگه دارم.)

-:مهم نیست چی پیش می یاد... مهم اینه که من تلاش کردم...

-:قبولی ...

.

.

.

و یک مکالمه به همین سادگی و چقدر زیبا  بود جایی که همدیگرو در چند سال بعد تصور کردیم یادته که من تو رو چه جوری تصور کردم "مردی که دست روزگار به سمت یک زیر زمین نمور هلش داده با یک مشت دست نوشته ها که هیچ کدوم مجوز چاپ نگرفتن"

ومن هیچ وقت فراموش نمی کنم زمانی که تو از من در آینده گفتی "تو پشت میزت تو یه کارخونه هستی یک زن مدیر با اقتدار کامل(مشخص نکردی صاحب کارخونه هستم یا نه:ی) و تو می یای و من عینکمو از چشمم ور می دارم اومدی تا برای نشریتون یک حامی مالی جور کنی و من که محافظه کار ....:ی"

چقدر دلم می خواست تمام مدت به چهرت نگاه کنم و... نگاه نکردم .... تا بتونم تا همیشه در ذهنم نگهت دارم ...

و چقدر برام تلخ بود لحظه ای که از هم خداحافظی کردیم و من آروم (چون دوستات اونجا بودن) بهت گفتم پس برای همیشه خداحافظ ...

                                                                           ای بهترین حادثه زندگی ام ... خداحافظ

 

پ.ن: این اهنگو موقعی که باهم حرف می زدیم با گوشش گذاشته بود:

دوس ت دارم دوسسسست دارم

دوس ت دارم دوسسسسست دارم

قد تموم ادمااا

و این ماندگارترین اهنگی خواهد بود که شنیدم

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386 1:2 توسط نیلوفر |


شاید اینجا زیاد از عشق نوشتم و از این واژه تعریف کردم ولی هر بار یه جوری تو ذهنم جا باز می کنه و مجبورم می کنه باز ازش بنویسم نمی دونم شاید چون همیشه با عشق زندگی کردن و دوست داشتم اینجوری خودش و بهم نشون می ده ولی  زندگی با عشق فقط ازدواج و از این قبیل حرفها نیست و خب صد البته که اینها هم شاملش می شه ولی منظورم فراتر از این است یعنی عشق به زندگی به سکوت به کویر به آسمان به تاریکی به روشنایی به روز به شب به خورشید به ماه به گل به بلبل به درخت به خاک به گرگ و آهو یعنی لمس کردن زندگی در کنار شیر و خرگوش یعنی نفس کشیدن سنگ زمانی که تو نمی بینی !!یعنی زمانی که تو تنهایی خدایی هست وهیچ وقت رها نیستی مگر اینکه خودت بخوای و چقدر این بودن با خدا لذت بخشه و شیرین این بزرگترین نعمت الهیه که خدا از ما دریغش نکرده مگر اینکه ما خودمون بخواهیم و وای به احوالمون اگه اون روز برسه  چقدر همیشه بودن با کسی که اونم منو بفهمه  دوست داشتم و دارم و در تمام عمرم این اتفاق فقط در زمانی افتاده که با خدا بودم چون همیشه می دونم که اون می دونه تو دلم چه خبره  و هیچ کسی نبوده که تا حالا بفهمه من چی می گم و دقیقا منظورم چیه البته من کلا خودم آدم سختیم و زیاد از چیزی که در درونم می گذره به زبون نمی یارم و همیشه سکوت می کنم یا خودمو پشت شوخی هام قایم می کنم ولی بخاطر این رفتارم همیشه بعد از برخورد با اطرافیانم بخصوص خارج از جمع خانواده خیلی خسته می شم چون دلم نمی خواد بقیه بخاطر من ناراحت بشن هر چند می دونم وقتی ناراحتم همیشه کسانی و که بیشتر دوست دارم یشتر ناراحت می کنم و با اونا رفتار بدتری با بقیه دارم "منو ببخشید" ولی واقعا خسته ام و ... احساس زود رنج شدن خیلی زیادی بهم دست داده می خواهم گذشتمو پاک کنم و همه چیز از اول شایدم فقط بعضی جاهاش نه همش ولی دوست دارم بعضی جاهارو برگردم به عقب و دوباره یه مروری بکنم و هر جا لازم بود با یه پاک کن حلش کنم ... کاش می شد ...ای خدا کمک... چقدر دوست دارم ... بیخیال ...

پ.ن : خدایا کمش کن که حتما تو امتحان ارشد قبول بشه چون جدا زحمت کشیده و فک می کنم حقشه و امیدوارم مثل همیشه حامیش باشی و پسرتو رها نکنی ... اگه قبول نشه ؟؟؟ ... نمی خواهم بهش فک کنم ... ایشالله قبوله و تو هواشو داری

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386 22:20 توسط نیلوفر |


سلام

امروز یکی از اون روزهای باحال بود، ساعت 3:30 بعد تموم شدن کلاس من و سحر از کلاس که اومدیم بیرون من یه نگاه انداختم به سر تا پام که خدا رو شکر الحمد الله مثل همیشه بودم ...از سر ساختمون می یومد اصلندشم شما ها فکر نکنید من یه وقتی مدیریت می خونما نه بابا من بنّام ... دقیقا سر زانوهام خاکی شده بود خب البته حتما هفت سنگ بازی کرده بودم یا شایدم رو پام تکل رفته بودن که جای بسی شکر است که تو دانشگاه سر زانوهام سوراخ نشده بود ... من در حینی که داشتم سر زانوها مومی تکوندم و راه می رفتم تا کمرم خم شده بودم و داشتم برای سحرم نطق می کردم که یهو سحر گفت ...اییییییییییییییییییییییی نیلووووووووووووووووووووووووو  بنده در همون آن جفت پاهام ایستاد ولی کمر به بالا رو به جلو داشت حرکت می کرد (همچنان از کمر خمم) که در هوا و زمین ایستادم سرم و که بالا می کنم می بینم دماغم فقط به اندازه 4 انگشت با یه ب ا س ن فاصله داره و سحرم وسط دانشکده پخش شده و منم مثل این ب ا س ن ندیده ها یه چیز حدود 10 ثانیه هیچ فرمانی و مغزم نمی پذیرفت که وایسم برم بیام یا ... بعد که دیدم سحر داره می ره منم دنبالش رفتم یعنی خودمو کشوندم تا درب خروج و کم مونده بود بس که خندیدم غش کنم .... سحر که غش کرد چون هر چی باشه اون صحنه رو از یه زاویه دیگه دیده بود... حالا هر جفتمون که داشتیم قضیه رو بازش می کردیم به این نتیجه رسیدیم که یارو ازون بچه شاسکولا که اصلن نفهمید کسی اومده کسی رفته ... تازشم شانس آوردیم که هیچ کی اون ساعت تو دانشکده نبود و بچه ها زودتر از ما رفته بودن.

سوتی بعدی مال من نیست مال یکی از ایناییه که خدا دسشونو رو می کنه ... بعد اون جریان بالا تا اومدن سرویسا یه 30 دقیقه ای وقت داشتیم،تو محوطه می چرخیدیم که به چند تا از بچه های دانشکده فنی بر خوردیم ایستادیم خوش و بش وسط این حرفا موبایل من زنگ خورد و من رفتم پی کارم تو این هین و بین سحر از یکی از این دخترا می پرسه که فلانی شنیدیم به این پسر کلاستون جواب مثبت دادی و ایشالله به سلامتی پس کو شیرینیش که دختر نه می ذاره نه ور می داره که نه بابا این دیگه خر کیه من خودم یه خواستگار دارم ال و بل و جیم بله (یه جورایی شبیه پسرای قصه های والت دیسنی فقط با این تفاوت که فوق لیسانس داره ... اخه تو اون داستانا به این نکته توجهی نشده ) و می خواهم به اون جواب بدهم تو این هین و بینم که داشته می بافته داشته smsهم می زده که سحر یهو می بینه از همین دختر یه smsداره (حالا یارو روبروش نشسته بود) بازش می کنه می بینه نوشته :you be kasi gofti man bet  javabe MOSBAT dadam   حالا داشته باشید قیافه دختر رو در حینی که سحر بهش sms  و نشون می ده.......


 بعد از نوشتن پست قبلی خیلی چیزا یادم اومد که بعضیاشون و بچه ها تو نظرات یاد آوری کردند و بعضییاشونم بعد نوشتن اون مطالب به ذهنم رسید :

شاید من چهره زن و خیلی خوب و پری وار تشریح کردم و مرد را دیو صفت در حالی که بنظرم خوبی و بدی یه صفت مطلق نیستند که متعلق به یک گروه حذب نژاد یا جنس خاصی باشند و بستگی به خیلی چیزا دارند از جمله شرایط محیطی و نوع تربیت خانوادگی و حتی عرفیات جامعه و نکته ای که من بیش از همه بر اون تاکید دارم ذات و سرشت هر فرد که می تونه همه عوامل جانبی را تحت الشعاع قرار بده.

شاید من یک تنه به قاضی رفتم خب البته من یک زنم و شاید نتونم خوب خودم جای یک مرد قرار بدم و صد البته در پست قبلی تاکیدی بر این کار هم نداشتم و شاید بهتر بر این نکته اذهان داشته باشم که من حتی در جایگاه باری تعالی نیستم تا خوبی و بدی آدم ها را مشخص کنم.

و در این جا از همه برادرانی که به نحوی بهشون توهین شده بود معذرت می خواهم و امیدوارم خواهر خودشونو ببخشن و از پسر گلم معذرت می خواهم که علی رقم(الی رقم یا علی رغم یا الی رغم یا هر مزخرف دیگه ای) تلاش زیادی که کردم تا بتونم نظراتشو نمایش بدهم ولی نشد و از گمشده ای که پیدا شده  و نکته جالبی که گفت ممنونم.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 0:37 توسط نیلوفر |


 

دستنوشته های من یک دختر 20 ساله...

ف ح ش ا یعنی فقر حکومت شریف اسلامی یعنی فریاد وا حسینا سر می دهیم و دخترانمان بخاطر 2000 تومان بیشتر خود را به یک مشتری بهتر می فروشند و بجای اون معصومیت  نفرت به این زندگی در چشمشون موج می زنه و خودشونو پشت چهرهای سرخ و زرد و آبی کردشون مخفی می کنن  شاید بخاطر جور کردن مواد پدر یا شوهرشون یا سیر کردن شکم خواهر برادراشون یا بچه ای که از اون شوهر شیره ایش رو دستش مونده علتش مهم نیست مهم اینه که من یک زن هیچ وقت دلم نمی خواهد جاش باشم و می دونم اونم از جایی که هست احساس رضایت نداره یعنی یا به هر کثافتی تن بده و یا مرگ.... هر چند که مرگ صد شرف داره  به این کثافت ولی بازم من جای اون دخترک بیچاره نیستم که  بدونم کدوم یکی بهتره ...هان تو ای دخترک 9 ساله که به سن بلوغ رسیدی می دونی این یعنی چی؟ .... یعنی 5 دفعه در شبانه روز جلو خدا دولا و راست شدن یعنی یه روسری سرت کن که نامحرم موهاتو نبینه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خب تا همین دیرور تا همین یه ساعت پیش که تو 8 سال و 11 ماه و 29 روزت بود نا محرم تو رو نمی دید ؟؟؟؟؟ پس تعریف این جمله خودتو بپوشون نیست می دونی معنیش چیه ؟ من و تو خودمونو نمی پوشونیم بخاطر فلسفه حجاب بلکه بخاطر در امان موندن از این چشمان پر از حرص و ولع این جنس مذکر که تا دم مرگشم سیر مونی نداره تازه این فلسفه حجاب اگه تا قبل از این کاری بود و با پوشوندن خودت می تونستی در امون باشی ولی الان با حجاب و بی حجاب نداره تازه این دست چشم چرونی ها متعلق به زمانه تیر و کمونه الان که علاوه بر چشم چرونی از اون زبون کثیفشون و اون دستهای بی ارادشونم در امون نیستی تازه کاش همش همین باشه االان چند تا دختر داره جای جای این مملکت ذر ذره آب می شه و هیچ کسم نیست که حقشو بگیره چرا چون یه مرد (حالا می تونه پدر باشه!!!!! یا برادر یا عمو دایی .... یا افراد غریبه ای که سر راه هر کدوم از ما سبز می شن) نتونسته خودشو کنترل کنه و اراده کرده پس باید این کارو انجام می داده تازه از من به شما دختر های جوان نصیحت اگه تو دام یکی از این بی صفت ها افتادید یه وقت به کشتنش فکر نکنیدا یا بذارید هر غلطی می خواهد بکنه یا خودتونو بکشید چون می شید مثل اون دختر بد بختی که الان 8 ساله تو زندانه چون از ناموسش می خواسته دفاع کنه _غلط کرده که می خواد دفاع کنه خب اون پسر بدبخت پس باید چکارکنه_ و اون پسر بی همه چیزو کشته ((از ته دلم خوشحالم و بخاطر بودن همچین دختری تو مملکتم به خودم می بالم)) یا می شید مثل افسانه بیچاره که چون به دوست شوهرش پا نمی ده و برای دفاع از خودش اونو می کشه به زندان رفت و بعد از کلی دوندگی خانواده خودش و شوهرش از زندان آزاد شد زمانی که از زندان ازاد شد پسر 9 سالش 18 سالش بود !!!!!!!! ای جلال الدین خوارزمشاه کجایی که ببینی چه بر سر دختران مملکتت می آورند زمانی تو دختران و زنان حرم پادشاهی را به اب می سپاری و می گی غم مرگ اینها برمن راحتتر است تا اسیر شدنشون بدست بیگانه ولی الان کجایی که ببینی بیگانه نیست همه خودی اند همه از مردان دلیر ایران زمینن ... همه از نوادگان کوروش و داریوش اند از فرزندان بو علی سینا،زکریا،حافظ و فردوسی اند اری همه از خود اند . ما از خود می ترسیم کجایی ببینید که وقتی مادری از خانه خودش قهر می کنه حالا این دختر 15 سالشه که باید به پدر!!!!!!!!!!! سرویس بده چون باباش گفته حقته چون مامانت گذاشته رفته و ما می خواهیم دامن این دختر محل پرورش فرزندان ایران زمین باشه یا اون 2 تا خواهر 8 و9 ساله بیچاره که از بس تو مدرسه گوشه گیربودن مدیر و معلماشون پی گیر این افسردگیشون می شن که الان 1 ساله که مادرشون مرده و پدرشون!!!!!!!!!!!! جای خالی زنش و با اینا پر می کنه ((( درود بر این مردان ایران زنده باد مرد و زنده باد مرد ایرانی))) ای خدا از کجای این مصیبت خانمان سوز بگم ؟خدایا تو کتابت می گی زن و مرد را برای اسایش هم آفریدی ولی نه تو زن را برای تفریح مرد و مرد را برای عذاب زن آفریدی __آره دارم کفر می گم __ حالا جذابیت قضیه اینجاست که برای حفظ آبرومون اگه یه بلایی سر دخترمون بیاد سرمونو می کنیم توکثافت و می گیم کارییه که شده هیچی نگید تا بیشتر از این آبروریزی نشده و فکر می کنیم همه دنیا همین قدر کثیفه .... آخه نمی دونم واقعاً لازم ساکت باشیم چرا ؟؟؟ چرا نباید آبرویه اون پسر و ببریم تا این بلا را سر یه دختر بدبخته دیگه نیاره می دونید همیشه وقتی این گروهایی که جرمشون تجاوز به عنف است و می گیرن وقتی خودشون اعتراف می کنن مثلاً 15 تا دختر و بدبخت کردن بعدش 5 تا شکایت از اینا تو پروندشون ثبت شده چرا چون ترس از آبروشون نذاشته بیان شکایت حتی بعضی وقتا خود دخترا نمی گن چه بلایی سرمون اومده نکنه خانوادش بهش چیزی بگن چون دختر مقصر به پسر گفته بیا من بدزد!!!!!!!!!!! اینا همش فرهنگ خوشگل  قشنگ جامعمونه که داره هر روز پرنگتر می شه که کمرنگتر نمیشه ، پسر هنوز پشت لبش سبز نشده سبز می شه سر کوچشون و یکی از دخترای محلشون نیست که از متلکاش در امان باشه وقتی هم زنگ خور تلفن خونشون زیاد می شه مامانش هر جا می شینه سر شو با افتخار بالا می گیره که چی پسرم مرد شده!!!!!!!!!!!! و دخترا خاطرشو می خوان و اگه یه وقت خدای نکرده زنگ خور خونه یه دختر بالا بره حتما دختر از اوناشه !!!!!!! و این یه اصله که یه دختر خوب تو جامعه ما اونییه که رفتارش پسرونه باشه  آره پسرونه ، من نمی دونم این پسرا چین که ما تازه باید شبیه اونا باشیم این یعنی فاجعه آخه اگه قرار بود همه ما از یه جنس باشیم که خدا زن و مرد را با هم نمی آفرید یا حد اقلش به ما زنها احساسات عواطف مهر و محبت و ظرافت و خلاقیت و ... بیشتری نسبت به مردان نمی داد یا ما را از لحاظ رفتاری مثل مردا می آفرید دیگه لازم نبود که ما از  شما جنس مذکر تقلید کنیم تا بتونیم راحتتر زندگی کنیم (نمونش نقش مش دریا در فیلم ساعت شنی بهترین نمونه برای حرفهام) .

پ.ن : من یک دختر م ولی فمینسم نیستم و فقط می گم ما همه انسانیم و اگه شما مردها حق دارید خب ما هم برای زندگی حق داریم پس بیاید این حق و از هم نگیریم ... .

پ.ن بی ربط: این عکس پست قبلی باز می شه ؟

+ نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386 9:11 توسط نیلوفر |


جشن ۲۹ سالگی انقلاب مبارک

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386 2:9 توسط نیلوفر |


 

۱- خدای من این ترمم شروع شد امروز صب رفتیم (منظورم کل ورودی های ۸۴) واسه انتخاب واحد من ۲۰ تا ورداشتم ولی می ترسم آخه واسه ترم بهمن خیلیه ولی گفتم حالا برم سر کلاسا تا حذف و اضافه تا بعدش خدا کریمه و اگه یه وقتی خدایه نکرده یه درسو احساس کردم که دارم لنگ می زنم به حذفم البته اینا مرسیه اییه که هر ترم سر می دم آخرشم با این ۲۰ تا به هر بدبختی هست سر می کنم ولی این ترم قبلی گ ن د زدم خداییش تمام شاهکارایه این ۱۴ سال تحصیل و یهو تو این ترم به عرصه ظهور گذاشتم نمی دونم چه مرگم شده بود ولی هر چی بود به خیر گذشت( یعنی م ش ر و ط  نشدم) شانسی بس بزرگ بود . برا این ترمم دعا کنید تا خدا بهم قدرت بده  تنبلی و نخوت و کنار بذارم و بتونم به نحو احسن از پسش بر بیام(یعنی حد اقل از م ش ر و ط ی فاصله داشته باشم)

2- یه مورد دیگه ای که چن مدته عذابم می ده sms هایه یه آدم دیوونس یکی از بچه هایه دانشگاهس و منو به واسطه اینکه یه بار خوب زدم تو دهنش(با حرفا نه با دس) و بعد به واسطه خواسگاریه یکی که ادعا می کرد دوسشه و بعدا چه ها که بسر این بشر و بقیه آدمهایی که ادعای دوسی باشون می کرد، می شناسه(خیلی فعل و فاعلم از هم دور افتادن ) و همین جند وقت پیش یه sms  داد و بچه هایه انجمن** که بام بودن گفتن شماره اینه(اسمش مهدی حنان : ترم یک به واسطه پوشیدن لباسهای سر و پا سپید اسمه روح-پودر رخشویی- عروس بانوو و .... به خودش اختصاص داده بود) و گفتن جوابشو نده بیشتر از همه این عذابش می دهه( نه فک کنید جیزه خاصی تو نوشته هاشه نه بابا این آدم از مخ آزاده) باز همین هفته پیش یه اتفاقی تو دانشگاه افتاد این واسه همه بصورت سند تو ال پیام داد که یکی من بودم بازم بهم برخورد ولی بازم گفتن هیچی نگو ولش کن ارزش نداره ولی دوباره امروزم پیام داد و یه مشت خضعبلاته خود شیفتگانه درش بکار برد که من اینجوری شدمحالا منم تصمیم گرفتم برم دفتر ن ه اد  مقام م عظ م  ره ب ر ی در دانشگاه شکایت البته بچه ها گفتن برو ح راس ت ولی من کلا از لفظ  ح ر ا س ت  بدم می یاد اگه یکی هم بشنوه می گن حالا ببین این دختر چه کرده یا اون چه sms داده واسه همین می خوام برم پیش رییس دفتر نهاد حاج آقا .... تا حد اقل شاهد باشه تا اگه دیدم بازم داره بکارش ادامه داد برم حراست

 

یه توضیح : اگه این آدم بیاد جلو حرفشو بزنه انقده  می ذارم تو کاسش که دیگه نتونه اصن دیگه یادش بره که چه جوری می شه از این موبایل استفاده کرد ولی حیفتازشم کلا خیلی آدم بی آبرویه ازش حالم بد می شهیه بار تو روش بش گفتم خیلی آدم مزخرفی هستی  ولی کاش بیشتر بش می گفتم

پ.ن : خدایا به من یه صبر جمیل بده ولی حاله این بندتو(عروس) بگیر

** بچه هایه انجمن از دوسایه با حالمن البته از جنس مخالف این که می گم دوست یعنی دوس همشون ( ما شاالله یه 6 الی 7 تایی میشن) عین داداچایه بزرگمن و منم براشون مثه خواهر سر این قضیه هم خیلی حرص خوردن مخصوصا یکیشون که پسر گلمه ( اینم بگم که بدوونین اکثرنشون خانوم دارن یا دلشون جایی گیره که آبجی نیلوفر هسش دیگه)

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386 1:30 توسط نیلوفر |


دوست چه واژه غریبی نمی دونیم چه جوری باید تعبیرش کرد اصلا دوستی یعنی چی ؟ این کلمه با این همه کاربرد در فرهنگ لغات واژگان ما چه معنی می تونه داشته باشه ؟ اگه بخوای بگی همون همکار یا همکلاسی یا همسایه یه ... خب این که می شه شونصد هزارتا آدم خب پس یکم کوچولو ترش می کنیم شاید اونایی که بشون علاقه داری خب با این حساب می شه 28736 نفر آدم خب یخته دیگه کمش می کنم یعنی شاید اونایی که اونا هم به تو علاقه دارن ولی نه خب اینا که می شن خواستگار  نه بابا مزاح فرمودیم شاید دوستی در فرهنگ لغات من شامل مجموعه ای از احساسات خوب و محبت وافر و از خود گذشتگی و احترام متقابل یا در یک کلام یک رابطه متفاوت با بقیه رابطه ها یعنی یه جور احساس تمایز در مورد شخص یا اشخاصی که با اونا ادعای دوستید می شه با بقیه آدمهای دور و اطرافت .

حالا می خوام عده ای از این آدمها که با تعریف بالا صدق می کنند در دوره های مختلف زندگی ام را براتون معرفی کنم:

پیش از دبستان : محجوبه جلالی  این دختر تمام دوران کودکی منه  قبلا از اینکه بریم مدرسه اونا از این شهر رفتن بعدها شنیدم که رفتن کریپتون آفریقا و بعد دوباره اومدن تهران و و از اونجا اصفهان و وبازهم کریپتون ولی الان ازش خبر دقیقی ندارم کاش یکی ازش برام خبر می اورد....

دبستان : تو دوران دبستان شخص خیلی خاصی یادم نمی یاد فقط اینا بچه هایی بودن که خیلی باهم بازی می کردیم ولی دوست نه  به معنای تعریفی که در بالا داشتم آنا –سوده  سلیمانی –گیسو –گیتی (شنیدم ازدواج کرده ) – عاطفه (الان تو دانشگاه با هم همکلاسی هستیم ) و نیلوفر همبازی که همیشه دوست داشتنی بود عید سال 80 یا 81 تصادف کرد و حالا نمی تونه رو پاهاش راه بره ولی .... خیلی زیباست و مهربون براش دعا کنید

راهنمایی : سال اول تقریبا دوست ویژه نداشتم و با کل بچه های کلاس می پریدم ولی سال بعد که مدرسه ام عوض شد چند تا دوست جون جونی پیدا کردم که هنوزم با هم دوستیم :مریم *(فردوسی مشهد داره ریاضی می خونه) زهرا (همینجاس و داره معماری می خونه _خانم مهندسه_) مهرنوش **(زنجان شیمی می خونه) نسیم (همینجا پزشکی می خونه) خداییش حال کردید دوستای دوران راهنماییمو همشون بچه خر خونن بر خلاف خودم که

بین نوشت: البته با خیلی از بچه های این مدرسه (نور الهدی که همون نمونه دولتی بود) قبول شدیم واسه دوره دبیرستانش واسه همینم با خیلییا شون دوره همکلاس بودنمون بالایه6 ساله

دبیرستان : آزاده (که الان داره مترجمی زبان همینجا می خونه) سحر (الان با هم همکلاسی هستیم) سوژا (مخابرات داده ها همینجا می خونه) عاطفه (مدیریت گمرک می خونه _این دختر واقعا برا دانشگاش بد شانسی آورد آخه شاگرد زرنگمون بود_راستی الان عقده) ندا ***(معماری همینجا می خونه)

یه توضیح: یه چند تا از بچه ها هم بودن که با هم تو یه دوره کوتاهی صمیمی شدیم ولی بعدش که فهمیدم با اون تعریف من نمی خونن خط خوردن یکی سمانه ( it قزوین می خونه )  یکی هم اله (معماری اینجا می خوند ولی انتقال داد تهران )

البته این وسطا یه چند تا از بچه ها بودن که به دوستای صمیمی تبدیل نشدن ولی با هم رابطه هامون خوب بود : مطهره ، بهاره ، مهدیه  و دیگه خیلی که یادم نیست

و البته دوران دانشگاه : سحر و مهسا ( که از ترم یک باش آشنا شدیم و قبلا نمی شناختیمش)

حالا چرا اینبار از این موضوع نوشتم همه اینا رو گفتم تا هم یه یادی از بچه ها کرده باشم و هم برسم به این مطلب که یه وقتایی یه اتفاقاتی می افته که آدم انتظارش و نداره مثل من بابت همین دوشنبه ای رفته بودیم دانشگاه تا هم نمره هامونو بگیریم هم ... یه کار دیگه داشتیم ... بعد اینکه نمره یکی از درسامو گرفتم من نمرم شده بود عین مهسا ولی کم بود برا همین یکم اعصابم بهم ریخته بود حالا اون وسط من انتظار نداشتم مهسا جایه دلداری تو روم وایسه که چی این از سرتم زیاده من بودم نمی تونستم همینم از استاد بگیرم استاد بهت لطف کرده تو هیچ کاری نمی تونی بکنی من این وسط از خودم دفاع می کردم ولی خیلی ناراحت شده بودم که یه دوست 4 ترم بد تر از دشمنم شده مثل این هوو ها داره با هام بر خورد می کنه اصلا باورم نمی شد اخه من بهش چه بدی کرده بودم باورتون نمی شه ریاضی 1 بهش رسوندم که اگه نرسونده بودم 100% می افتاد خودش اعتراف کرد ترم پیش دوتامون تو یه روز 2 تا عمومی امتحان داشتیم ولی اون یکیش که با هم مشترک بودیمو نخونده بود تمامه سوال ها رو تک به تک بهش رسوندم این ترمم تو هر درسی که بگید بهش رسونده بودم حتی سر درس حقوق اساسی و ... خب دختر خوب من درسم بده یا هیچی بارم نیست یا نمی دونم هر چی تو می گی  فقط برای موقع تقلب تو خوبم بخدا تو عمرم ادم اینجوری ندیده بودم یعنی اصلا ازش انتظار نداشتم فک نمی کردم مهسا باهام اینجوری برخورد کنه

یه سطر مکمل : از تمام دوستام نوشتم و مخلص همشونم هستم ولی یکی هست که دوستی واسم تموم کرده بصورت رمز اسمش نسیم ولی اسم واقعش چیز دیگه ایه من خیلی مدیونشم از خدا می خوام تمام اتفاقای خوب زندگی مال اون باشه بیشتر از اینشو که دیگه خودش می دونه خوب منو شادی هامو و غصه هامو می شناسه  وخیلی کمک حالمه و خیلی وقتا با بودنش و یادی ازم کردن شادم کرده

*مریم از اون دوستای رفیق شفیقه که بعد دوره راهنمایی که رفتن بجنورد ما هنوز با هم در تماسیم و منم کلی براش دلم تنگ شده

**مهرنوش غیره یه دوست یه خواهره امروز بعد مدتها زنگ زدم بهش و باهاش حرف زدم وای همون شور و هیجان همیشگی همون صدای گرم نمی دونید چطور از ته دل قربون صدقم می رفت دوره دبیرستان ما از هم جدا بود ولی تو دبیرستان اونا همه اونو با من و من و با اون میشناختن حتی یه بار که رفتم دبیرستانشون بچه هاشون یه جور بهم زل زده بود که ا ِ ا ِ این همون دخترس خدا بهش همیشه شادی بده چقدر دلم براش تنگه

***ندا از اون دس دوستایی بود که من به شخصه خیلی باش حال نمی کردم ولی چون اکیپ اونو پذیرفته بود منم پذیرفته بودمش ولی خیلی دختر با صفا و مهربونیه ولی الان از طریق بچه ها ازش خبر دارم

پ.ن : یاد تمام اون دوران بخیر عالم بچگی همه چی از روی صفای دله هر چی بزرگتر می شه با حساب و کتاب تر می شی

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386 1:55 توسط نیلوفر |


 

 حسين بيشتر از آب تشنه لبيك بود اما افسوس كه به جاي افكارش زخمهاي تنش را نشانمان دادند و بزرگترين درد او را بي آبي معرفي كردند.

 دكتر علي شريعتي

+ نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386 3:4 توسط نیلوفر


وچه جالب است رفتار ما مردمی که خود اماممان را کشته و به  پیشوازی مرگش می رویم و بر او و بر کشتنش و بر فرزندانش اشک می ریزیم  و بعد از شهادتش انگار هیچ،... مگر ما تا قبل از مرگ عزیزانمان بر رفتنشان می گرییم یا از اینکه روزی خواهند رفت غمگین خواهیم بود یا همیشه بعد از رفتنشان است که بر نبودنشان اشک می ریزیم و غمگین می شویم پس چگونه است که ما بر عزیزترینمان ، عزیز خدایمان حسین بن علی این چنین می گرییم  و به استقبال شهادتش می رویم در حالی که پس از عاشورا او را تا اربعین از یاد برده و دیگر هیچ بر نبودنش عزاداری نمی کنیم .

جالب است جایی شنیدم که می گفتن ما چرا بر حسین می گرییم و چرا بر فرزندانش غمگین می شویم در حالی که در هیچ جنگی در کل تاریخ بشریت نبوده است میدان جنگی؛ که شکست خورده اش اینچنین پیروز باشد.

و زینب این شیر زن تاریخ بشریت تاریخ به چشم همچین مردانی را به خود کم دیده است ولی اوست که با نطق تاریخی خود پایه های کاخ های پوشالی یزید بن معاویة بن ابی سفیان این چنین می لرزاند که دیگر تاب از نو ساختنش را نخواهد داشت و چنین است که کربلا تا ابد در ذهن ها باقی می ماند و اگر زینب نبود کربلا نبود .

وچگونه است که برادرانی از یک بطن از یک مادر و پدر می بینیم که حتی چشم بر دیدن یکدیگر هم بسته اند حال آنکه عباس بن علی جان فدای فرزند پیغمبر می کند که نه تنها خود که سه برادر دیگر او نیز جان در راه حسین بن علی می دهند کجاست مردی که در آن حال و روز یاد کند برادرش را و در حالی که اگر جرعه ای نوشیده بود شاید جان تازه ای می گرفت و بهتر از پیش می توانست بجنگد ولی چشمان رقیه در نظرش آمد دخترک سه ساله حسین که عمو جان آب ! از زبانش دور نمی شد و به امیدی، رفتن عمو را نظاره گر شده بود که می دانست عمو اگر پی آب برود برای رقیه خواهد آورد آخر عمو هیچ گاه بر او نه نگفته بود وابوالفضل آب ننوشید ....    یا قمر بنـــــــــی هاشم

گویند که علی، حسین را به عباس سپرده بود ( شاید در آنزمان عباس 4 سالی بیش نداشته است) و عباس در تمام عمر خود حسین را صدا نزده بود مگر با این کلام"مولای من" و در برابرش نشسته بود تا برادر اجازه نداده بود و نمی نشست مگر چهار زانو و حسین او را زمانی که می رفت در آغوش کشید و به او گفت عباس ِ من به زودی تو را خواهم دید . ام البنین به داشتن چنین پسرانی حتما می بالد.

من نمی دانم آخر حتی گرگ در حق هم نوع خود اینچنین نمی کند پس ما ، چرا؟چطور؟چگونه؟ آخر نا این حد آدم می تواند سنگدل شود ببینید برای یک لحظه ما تمام شأن و منزلت این خانواده را فراموش کنیم حتی در این صورتم نمی شود هیچ جای تر حمی بر این حرکت ناجوانمردانه گذاشت آخر چطور می شود که انسان آنقدر بیرحم می شود مگر آنکه انسان نباشد خب صد البته که معلوم است چگونه بوده اند نه پدر شان معلوم است نه مادرشان  نه رگ دارند و نه ریشه لقمه حلال بر سر سفره شان نبوده است رقت قلب نداشته اند مگر چه کسانی بر حسین دل شمشیر کشیدن داشتن بغیر از کسانی که از همان قماشی بوده اند که گفتم یا آدمهای ابلهی که در هر دوره ی تاریخی رد پایی از ننگشان بر صفحه تاریخ گذاشته اند امثال شمر بن ذوالجشن یا ابن مرجانه با مادری که شهره بود است   کیستند ؟؟؟ همانانند که بعد پیمبر به  در خانه دخترش می آیند که اگر می شود آهسته تر بر پدر گریه کن که ما شبها بتوانیم بخوابیم!!!! و برای غصب فدک در خانه دختر پیمبر و علی را به آتش می کشند و در حالی که علی در خانه نیست قصد وارد شدن دارند و پهلوی زهرا را در حالی که محسن را بار دار است را می شکنند  و علی را برای جانشینی پیمبر انکار می کنند و در حالی که هنوز علی با بلال و چندی از یاران حقیقی پیامبر در حال دفن آن رسول عزیز اند کسی را برای جایگزینی بر می گزینند چه کسی بهتر از ابوبکر صدیقشان!!!! چون علی آن زمان سن زیادی ندارد و هنوز جوان است!!!!!!!!! جالب است نه!! وعلی را انکار کردند علی را که نماد کامل حق  است و علی را به مشتی کاغذ بر سر نیزه ها فروختند که علی خود قرآن ناطق است و او را در مسجد کوفه تنها می گذارند همینانند که حسن بن علی را مجبور به صلح با معاویه می کنند و بر او به واسطه همسرش زهر می خورانند امان از دل حسن که حتی چاه پدر هم نیست که با او درد و دل کند ، بله همینانند که برای حسین نامه می نویسند و حسین حجش را رها کرده و رهسپار کوفه می شود حال آنکه آنان در کربلا در برابرش صف می کشند و او را {که پیامبر در باره اش می فرماید: " حب الله من احب حسین "_خدا دوست دارد انکه حسین را دوست دارد _} خوارج می نامند و می گویند او از اسلام خارج شده و در برابر امیر المؤمنین یزید اعلام جنگ کرده است !!!!! و او را از قفا سر می برنند کاری که حتی ما برای ذبح گوسفندان هم نمی کنیم !!! اینان کیستند جز دزنده خو هایی انسان نما؟؟؟!!!

جای بسی خنده می ماند که چقدر ما می توانیم خنگ باشیم و چقدر می توانیم خودمان را به خنگی بزنیم ...؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386 2:4 توسط نیلوفر |


نامت چه بود؟
آدم
فرزند؟
من را نه مادری نه پدری، بنویس اولین یتیم خلقت

محل تولد؟
بهشت پاك
اینك محل سكونت؟
زمین خاك
آن چیست بر گرده نهادی؟
امانت است
قدت؟
روزی چنان بلند كه همسایه خدا،اینك به قدر سایه بختم به روی خاك
اعضاء خانواده؟
حوای خوب و پاك ، قابیل خشمناك ، هابیل زیر خاك
روز تولدت؟
روز جمعه، به گمانم روز عشق
رنگت؟
اینك فقط سیاه ، ز شرم چنان گناه
چشمت؟
رنگی به رنگ بارش باران ، كه ببارد ز آسمان
وزنت ؟
نه آنچنان سبك كه پرم در هوای دوست

نه آ نچنان وزین كه نشینم بر این خاك
جنست ؟
نیمی مرا ز خاك ، نیمی دگر خدا
شغلت ؟
در كار كشت امیدم
شاكی تو ؟
خدا
نام وكیل ؟
آن هم خدا
جرمت؟
یك سیب از درخت وسوسه
تنها همین ؟
همین!!!!
حكمت؟
تبعید در زمین
همدست در گناه؟
حوای آشنا
ترسیده ای؟
كمی
ز چه؟
كه شوم اسیر خاك
آیا كسی به ملاقاتت آمده؟
بلی
كه؟
گاهی فقط خدا
داری گلایه ای؟
دیگر گلایه نه؟، ولی ...
ولی چه ؟
حكمی چنین آن هم یك گناه!!؟
دلتنگ گشته ای ؟
زیاد
برای كه؟
تنها خدا
آورده ای سند؟
بلی
چه ؟
دو قطره اشك
داری تو ضامنی؟
بلی
چه كسی ؟
تنها كسم خدا
در آ خرین دفاع؟
می خوانمش كه چنان اجابت كند دعا...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 21:35 توسط نیلوفر


 

وای خدای من خسته شدم ... بس که فکر می کنم بخدا وقتی دارم از خستگی هم میمیرم ولی اگه برم بخوابم یه یک ساعتی فکر می کنم تا از خستگی خوابم ببر باورکنید نمی دونم باید چکار کنم یعنی جدا کم اوردم ... می دونید تو کل سالهای تحصیلی انقد عذاب نکشید تمام دوره راهنمایی و دبرستان و تو یکی از بهترین مدرسه های اینجا درس خوندم (وروودی داشت) و با اون جو رقابتی بین بچه ها انقد کم نمی اوردم یعنی کلا اوضاعه خوبی بود تازه ماکزیزمم افتم مال زمانییه که با ۱۸ دیپلم گرفتم ولی الان احساسه خنگی می کنم خیلی به شدت عصابم ریخته بهم هر چند می دونم خودم یه جا دارم اشتباه می کنم فقط خدا کنه بتونم پیداش کنم و خیلی زودتر از اینکه دیر بشه بتونم یه راه حل خوب براش پیدا کنم می خواهم با یکی حرف بزنم که کمکم کنه خواهش می کنم اگه شماها راه حل مناسبی برای درس خوندن دارید بهم بگید هر چی باشه چندتا فکر بهتر از یه فکره

پ.ن:امروز آخرین امتحانمونم دادیم ... خوب بود.... ولی نه عالی.... یه سری جریاناهم امروز پیش اومد که می یام بعدا سر فرصت می نویسم.

پ.ن: امروز بعد ۴ ترم با بچه های کلاس با یه صمیمیت فوق العاده عکس گرفتیم رفتیم کافی شاپ و ... کلی خوش گذشت اینم بعدا می نویسم

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 20:51 توسط نیلوفر |


دشت با خونت گره خورد و به ادراكت رسيد

اشك شد، ‌اندوه شد، تا كوچ غمناكت رسيد

تكّه تكّه شد دو بالت در ميان شعله‌ها

تا هواي پر زدن بر جسمِ صد چاكت رسيد

ماه هم از لا‌ به لاي نخل‌هاي سوخته

پر زد و مثل گُلي بر پيكرِ پاكت رسيد

شال سبزت سرخ شد در باد‌ها رقصيد و بعد

مثل لاله‌ آمد و بر سردي خاكت رسيد

شور و حال آسمان‌ها در پر و بال تو بود

تا به آن سوي افق‌ها روح چالاكت رسيد

قد كشيدي تا خدا، از خاك تشنه پر زدي

چشم‌هاي خسته، تا ادراك افلاكت رسيد

اي صداي سوخته! از تو غزل آغاز شد

تا انالحق گفتني از حنجر پاكت رسيد

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 2:42 توسط نیلوفر